دلنوشته

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

اسیرِ درک…

او گفت حالت چطور است؟ و من اسیر درک و باز هم اسیر درک و باز هم اسیر درک در هنگام فرار اسیر درک در زمان بازگشت اسیر درک و […]
۸ اردیبهشت ۱۳۹۵

جست و جوی بی پایان

همه‌اش این است: چیزی پیدا کنی که دوستش بداری و این جست‌وجوی بی‌پایان را زندگی نامیدند. و شاعران گفتند عشق… و عالمان گفتند حیات… همان است که با شما هماهنگ می‌شود […]
۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

در روشناییِ LED های خاموش!

دلم که تنگ می‌شود سرم را می‌چسبانم به شیشه پنجره و فکر می‌کنم به چیزهایی که به آنها گفته‌ام: بد اما همان‌ها بودند که نوع فکرم را تغییر دادند. شاید همین […]
۲۵ فروردین ۱۳۹۵

ساعت، فقط منتظر مرگِ امروز است

با خود میگویم بهتر است چند دقیقه ای از خانه بیرون بزنم و اطراف را نگاهی کنم. نمی دانم این همه آدم به کدام سمت میروند؟ خیابان، آدمها را دزدیده […]